حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

سه شنبه, ۲۵ خرداد , ۱۴۰۰ 6 ذو القعدة 1442 Tuesday, 15 June , 2021 ساعت تعداد کل نوشته ها : 20 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد اعضا : 2 تعداد دیدگاهها : 10×

رساله سیر نفس
27 اردیبهشت 1400 - 21:58
شناسه : 1622
بازدید 48
1

5 / 5 ( 1 امتیاز ) بسم اللّه الرّحمن الرّحیم‏[مقدمه‏]ثناى بى‏منتها مر حضرت آن خداى را که دیذه عقل و جان در مطالعه بیداى عزّت و کبریاى او حیرانست و غایات افکار و انظار مخلوقات در حضیض کوه صمدیّت او سرگردان است آن موجودى که هستى او از مشاکلت زمان و مناسبت مکان و Read more

ارسال توسط :
پ
پ

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم‏
[مقدمه‏]
ثناى بى‏منتها مر حضرت آن خداى را که دیذه عقل و جان در مطالعه بیداى عزّت و کبریاى او حیرانست و غایات افکار و انظار مخلوقات در حضیض کوه صمدیّت او سرگردان است آن موجودى که هستى او از مشاکلت زمان و مناسبت مکان و و تجدید لیل و نهار و تحدید اخبار و افکار بى‏نشان است آن واجب الوجودى که از فیض فضل وجود وجود و اصناف الطاف و انواع اصطناع او در اطراف اکناف آفاق و انفس فراوان است کثرت جمله ممکنات دلیل وحدانیّت او وَ مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ خَلَقْنا زَوْجَیْنِ‏ و تغیر جمله کاینات حجّت قدرت اوست که‏ رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ‏ بحر خضم علم قدیم او محیط بر جمله کاینات و معلومات از ذوات و صفات و کلّیات و جزویّات و باقیات و متغیّرات که‏ وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلَّا هُوَ و استحقاق عبادات و طاعت و خضوع و خشوع جز او را ثابت نه‏ وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ و صفات وحدانیّت و نعت فردانیّت جز او را لازم نه که‏ وَ إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ مرآت ذات و صفات او از سمت قسمت و تهمت کثرت مبرّى است و منزه از آنچ در فعلش سهوت و یا در علمش شبهت بود و یا کردارش موقوف مدّت و مادت بود و یا گفتارش محلّ تهمت و ریبت بود که فتعالى‏ اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ کمال سعادت همه متعبّدان در ملازمت عتبه جلال او که‏ فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ‏ و اعتماد همه صدّیقان و متعبّدان و متهجّدان در امید دریافت رحمت و فضل او که‏ قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ‏ و ظهور نور سرور در ارواح و اشباح همه روندگان از اعانت و عنایت او که‏ وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ (جَمِیعاً) و حمد همه حامدان از آغاز کار إِنَّ رَبَّکُمُ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ‏
وَ الْأَرْضَ‏ تا پایان کار خالِدِینَ فِیها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ‏ میدان بى‏پایان احسان او را مسلّم که‏ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولى‏ وَ الْآخِرَهِ و صلوات بى‏غایات و تحیّات بى‏نهایات بر مرقد مطهّر و مشهد معطّر محمّد مصطفى علیه الصلاه و السلام باد و بر یاران و خاندان او و سلّم تسلیما کثیرا.
[فصل اول (در بیان قوت عالمه و عامله)]
اما بعد بدانک این عاقله ما را که کمال جسم ماست او را دو قوّت است که بعضى از حکما از آن به دو روى عبارت کنند و بعضى از آن دو نظر عبارت کنند و چنان گویند که از آن دو نظر یکى بعالم صورت ماست که آن را عالم سفلى گویند و یک نظر با عالم ملکوت است که آن را عالم علوى گویند بس این دو نظر را که با عالم سفلى است قوّت عامله گویند یعنى قوّت کارکننده و آن نظر را که با عالم علوى است قوّت علّامه گویند یعنى قوّت دانا و دانش دهنده پس این عالم صورت ما که کالبدست مستفیدست از قوت عامله و مدبّر و محرّک وى است و قوّت عامله مفید و مدبّر و محرّک عالم صورت ماست و همچنین عامله مستفید است از قوت عالمه و مدبّر و محرّک وى است و قوت عالمه مفید و مدبّر و محرّک قوّت عامله است و همچنین قوت عالمه مستفید است از عقل فعّال که وراى چهار عنصر است و مدبّر وى است و عقل فعّال مفید و مدبّر و محرّک قوّت عالمه است و همچنین عقل فعّال که او از وراى عناصر و طبایع است در زیر فلک قمر مستفید است از عقل فلک قمر و مدبّر و محرّک وى است و عقل فلک مفید و مدبّر و محرّک عقل فعّال است و همچنین عقل فلک قمر مستفیدست از عقل فلک عطارد و مدبّر و محرّک وى است و عقل فلک عطارد مفید و مدبّر و محرک عقل فلک قمر است و همچنین عقل فلک عطارد مستفید است از عقل فلک زهره و مدبّر و محرّک وى است و عقل فلک زهره مفید و مدبر و محرک عقل فلک عطارد است و همچنین عقل فلک زهره مستفید است از عقل فلک آفتاب و مدبر و محرک وى است و عقل فلک آفتاب مفید و مدبّر و محرّک عقل فلک زهره است و همچنین عقل فلک آفتاب مستفید است از عقل فلک مریخ و مدبر و محرک وى است و عقل فلک مریخ مفید و مدبّر و محرک عقل فلک آفتاب است و همچنین عقل فلک مریخ مستفید است از عقل فلک مشترى و مدبّر و محرّک وى است و عقل فلک مشترى مفید و مدبّر و محرّک عقل فلک مریخ است‏
و همچنین عقل فلک مشترى مستفید است از عقل فلک زحل و مدبّر و محرّک وى است و عقل فلک زحل مفید و مدبر و محرک عقل فلک مشترى است و همچنین عقل فلک زحل مستفید است از عقل فلک البروج و مدبر و محرک وى است و عقل فلک البروج مفید و مدبر و محرک عقل فلک زحل است و همچنین عقل فلک البروج مستفید است از عقل فلک الافلاک که وى را نفس کل گویند و مدبّر و محرّک وى است و عقل فلک الافلاک مفید و مدبر و محرک عقل فلک البروج است و همچنین عقل فلک الافلاک مستفید است از عقل کل و مدبّر و محرّک وى است و عقل کل مفید و مدبّر و محرّک عقل فلک الافلاک است و این جمله افلاک و عناصر و طبایع و موالید مستفید است از فیض بارى جلّ جلاله و تقدّست قدرته و مدبّر و محرّک وى است و بارى تعالى مفید و مدبّر و محرّک عقل کل است و این جمله که این عقول و نفوس فراوان بذیذ آورد و بواسطه این عقول و نفوس فراوان این چهار عنصر سه موالید بذیذ آورد چون جمادات و نباتات و حیوانات در سه درجه دون و میان و کامل اوّل درجه دون چون سنگ و آهن و مانند آنها و دوم درجه میانه چون مس و قلعى و مانند آن و سوم درجه کامل چون زر و سیم و لعل و یاقوت و مانند آن و آنگاه بواسطه جمادات هم چنین نبات را بدیذ آورد در سه درجه دون و میانه و کامل اول درجه دون چون نباتى خرد و ضعیف که در بیابانها روید بى‏تخمى و درختهاء کوچک که در کوهها روید بى‏تخمى دوم درجه میان چون درختهاء سیب و زردآلو و شفتالو و مانند آن سوم درجه کامل چون درختهاء خرما و نیشکر و مانند آن و آنگاه بواسطه نبات همچنین حیوانات را بدیذ آورد در سه درجه دون و میانه و کامل اول درجه دون چون کرم و صدف و جوف‏خواره و مانند آن که از آب و گیاه و درخت بذیذ آورد بى‏تخمى و مجامعتى دوّم درجه میان چون دیگر حشرات زمین چون موش دشتى و مار و سوسمار و مانند آن سه‏ام درجه کامل چون اشتر و اسب و مانند آن و چون جانوران که در برّ و بحر باشند چون بوزینه و چیزى که صورت ایشان بصورت آدمیان نزدیک است و آنگاه بواسطه حیوانات همچنین صورت ظاهر مردم را را بدیذ آورد در سه درجه دون و میانه و کامل اوّل درجه دون چون کرد و ترک و قفجاق‏
و مانند ایشان دوم درجه میانه چون اولیا و حکما و مانند ایشان سه‏ام درجه کامل چون انبیا و رسل و مانند ایشان پس چنان دان که آنج آخر کمال قوت درجه جمادى است اول قوت دون نباتى است و آنجه آخر کمال قوت درجه نباتى است اول قوت دون حیوانى است و آنج آخر کمال درجه حیوانى است اول قوت دون انسانى است و آنج آخر کمال درجه انسانى است اول قوّت درجه دون روحانى است و آنج آخر کمال قوت درجه روحانى است اوّل قدرت بارى است جلّ و علا و قوت و قدرت بارى را جلّ جلاله نهایت و غایت نیست.
فصل دوم در بذیذ آوردن سفر روحانى و جسمانى.
بباید دانستن که عالم دو است یکى جسمانى و یکى روحانى و سفر کردن نیز هم بر دوگونه است یکى سفر جسمانى و یکى سفر روحانى اما سفر جسمانى بجسم شایذ کردن و اگر چه روح نیز شرط است با وى و روح را بى‏جسم سفر جسمانى مستحیل بود و نیز سفر روحانى بروح شایذ کردن و اگر چه جسم شرط است با وى و جسم اگر چه با روح بود سفر روحانى نتواند کردن و بى‏روح جسم را خود سفر مستحیل بوذ زیرا کى جسم بى‏روح جمادى بوذ و نیز بدانک جسم را در سفر جسمانى دو پاى ببایذ تا بدان سفر جسمانى توانذ کردن هم چنین روح را در سفر روحانى عقل و معرفت بباید تا بذان سفر روحانى توانذ کرد و جسم را تا دو پاى قوى و دو دست قوى نبود سفر جسمانى نتوانذ کردن هم چنین روح را تا عقل و معرفت قوى و روشن نبود سفر روحانى نتوانذ کردن و جسم را در سفر جسمانى غذا بکار بایذ چون طعام و شراب زیرا که بى‏این دو جسم سفر جسمانى نتوانذ کردن و بمقصود و مقصد خود رسیدن همچنین روح را در سفر روحانى غذا بکار باید چون عقل و معرفت و تا روح را این دو نبود سفر روحانى نتواند کردن و بمقصود و مقصد رسیدن و چنانک در سفر جسمانى مقامات و منازل و اقالیم است که آن را بتدریج و ترتیب توان بریدن و تا آن مقامات که در منزل بود نسپرد بپاى و نه بیند بچشم و نشناسد بعقل بدیگر منازل نتواند رسیدن و تا بر جمله منزل‏ها گذر نکنذ و همه را نسپرد و نبیند و نشناسذ باقلیم دیگر نتواند رسیدن و هم چنین برین نسق و ترتیب تا آنگاه که کرد عالم جسمانى برآید و همه را در زیر پاى آرذ نیز در سفر روحانى روح را مقامات و منازل و عوالم است که آن‏
را بتدریج و ترتیب توان بریدن تا آن مقامات که در منزل اوّل بود نسپرد بقدم همّت و نبیند بدیده عقل و نشناسد بنور معرفت بدیگر منازل نتوانذ رسیدن تا بر جمله منازل گذر نکند و همه را نسپرد و نبیند و نشناسد بعوالم دیگر نتوانذ رسیدن هم چنین برین نسق و ترتیب تا آنگاه که گرد عالم روحانى برآید و در زیر تصرّف خود آرذ مگر بارى تعالى را که هرگز نتوانذ بر وى محیط گشتن بس اگر کسى خواهد که سفرى کنذ که از اسفل السّافلین که عالم خاک است تا با على علییّن که وى عالم پاک است چنانک ابتدا سفر روحانى نخست از عالم جسم خود کند که وى را عالم صغیر گویند و از درون و بیرون جسم خود جولان کند بتأمّلى و نظر و استدلال و طواف کند گرد این چهار طبع که در جسم وى مرکّب شده است چون سردى و خشکى که وى جزوى است از خاک و چون سردى و ترى که وى جزوى است از آب و چون گرمى و ترى که وى جزوى است از باد و چون گرمى و خشکى که وى جزوى است از آتش و همچنین نظر کند درین روش در آنچ نتایج این چهار عنصر است چون کبر و حسد و حقد و طمع و بغض و بخل و شهوت و عجب زیرا که هر یک از این جمله که یاذ کردیم با این نتایج از عالمى است در هر یک ازینها فرود آمدن منزلى است و در هر یکى ایستاذن و تفکر کردن مقامى است پس چنان باید که این مسافر روحانى یعنى عقل در هر یکى از اینها که یاد کرده شد منزلى سازد و درو فروذ آید و مقام کند و هر یکى را بشناسد بصورت و صفت و بر همه واقف شود و همه را در تحت تصرّف خود آرد و آنگه قدم همّت از این عالم صغیر که آن را جسم گفتیم بردارد و در عالم کبیر نهذ که آن را عالم طبایع گویند یعنى خاک و آب و باد و آتش و این طبایع علّت و مسخّر عالم صغیرست و عالم صغیر که یاذ کرده شد معلول و مسخّر وى است بس اوّل منزل که در عالم کبیر او را پیش آید عنصر خاکى بود چنان باید که درو فروذ آید و منزل سازد و مقام کند و نیک درو تفکر کند بنظر و استدلال و آن را بصورت و طبیعت نیک ببیند و بشناسد و در تحت تصرّف عقل خوذ آرذ و آنگه قدم همّت ازین منزل عنصر خاکى در منزل عنصر آبى نهذ و درو فروذ آیذ و منزل سازد و مقام کنذ و نیک درو تفکر کنذ بنظر و استدلال و آن را
بصورت و طبیعت نیک ببینذ و بشناسذ و در زیر تصرّف عقل خود فرود آرذ و آنگه قدم همّت ازین منزل عنصر آبى در منزل عنصر باذى نهد و درو نیز فروذ آید و مقام کند و نیک درو تفکر کند بنظر و استدلال و آن را بصورت و طبیعت نیک بیند و بشناسد و در زیر تصرّف عقل خود آرد و آنگه قدم همّت ازین منزل عنصر بادى در منزل عنصر آتشى نهد و درو نیز فرود آید و منزل سازد و مقام کند و نیک درو تفکر کند بنظر و استدلال و آن را بصورت و طبیعت نیک بیند و بشناسد و در زیر تصرّف عقل خود آرد و آنگه قدم همّت ازین طبایع در عالم نتایج این چهار عنصر نهد یعنى سه موالید چون جمادات و نباتات و حیوانات و در هر یکى ازیشان جداگانه فروذ آید و مقام کند و هر یکى را جداگانه بشناسد و ببینذ بنظر و استدلال در سه درجه دون و میانه و کامل چنانک پیش ازین شرح دادیم و هر سه را نیک بیند و در تحت تصرّف عقل خود آرذ تا بدینجا که یاد کرده شد عالم عناصر است یعنى عالم کون و فساد که آن را چهار طبع گویند چون گرمى و سردى و خشکى و ترى و آنگاه قدم همّت ازین عالم چهار عنصر و چهار طبع در عالم افلاک نهد که آن را طبیعت الخامسه گویند یعنى طبیعت پنجمین زیرا که در آن عالم افلاک ازین چهار عنصر و چهار طبع هیچ نیست و درو کون و فساد نیست و او را عالم علوى گویند و عالم ملکوت گویند و عالم امرش نیز گویند و این عالم را که عالم عناصر و طبایع است جمله معلول و مسخّر ویست و او علت و مسخّر این عالم که عناصر و طبایع است بس چون قدم همّت و عقل در آن عالم افلاک نهد که آن را عالم ملکوت گویند اوّل منزلى که در عالم ملکوت پیش آید فلک قمر شوذ که نخستین فلکهاست و بذین عالم ما نزدیکتر است پس چنان بایذ که قدم همّت در منزل فلک قمر نهد و درو فروذ آید و منزل سازد و درو مقام کند و نیک تفکر کند بنظر و استدلال درو و در کواکب او و آن را نیک بیند و بشناسد و در زیر تصرّف عقل خود آرذ و آنکه قدم همت از منزل فلک قمر که آن را اسمان نخستین گویند در منزل فلک عطارد نهد و درو نیز فرود آید و منزل سازد و مقام کند و نیک تفکر کند بنظر و استدلال و آن نیک بیند و بشناسند و در تحت تصرّف عقل خوذ آرذ و آنگه قدم همّت از منزل فلک عطارد که آن را آسمان دوم گویند در منزل فلک زهره نهد و درو نیز
فرود آید و منزل سازد و مقام کنذ و نیک تفکر کند بنظر و استدلال درو و در کواکب او و آن را نیک ببیند و بشناسذ و در تحت تصرّف عقل خود آرذ و آنگه قدم همت از منزل فلک زهره که آن را آسمان سیوم گویند در منزل فلک آفتاب نهذ و درو فرود آید و منزل سازد و مقام کنذ و نیک تفکر کند بنظر و استدلال درو و در کواکب او و آن را نیک بیند و بشناسد و در تحت تصرّف عقل خود آرد و آنگه قدم همت از منزل فلک آفتاب که آن را آسمان چهارم گویند در منزل فلک مرّیخ نهد و درو نیز فرود آید و منزل سازد و درو مقام کند و نیک تفکر کند بنظر و استدلال درو و در کواکب او و آن را نیک بینند و بشناسد و در تحت تصرّف خود آرد و آنگه قدم همت از منزل فلک مرّیخ که آن را آسمان پنجم گویند در منزل فلک مشترى نهد و درو نیز فرود آید و منزل سازد و مقام کند و نیز تفکر کند بنظر و استدلال درو و در کواکب او و آن را نیک بیند و شناسد و در تحت تصرّف عقل خود آرد و آنگه قدم همّت از منزل فلک مشترى که آن را آسمان ششم گویند در منزل فلک زحل نهد و درو نیز فرود آید و منزل سازد و مقام کند و نیک تفکر کند بنظر و استدلال درو و در کوکب او و آن را نیک ببیند و بشناسد و در تحت تصرّف عقل خود آرد و آنگه قدم همّت از منزل فلک زحل که آن را آسمان هفتم گویند در منزل فلک البروج نهد و درو نیز فرود آید و منزل سازد و مقام کند و نیک تفکر کند بنظر و استدلال درو و در کواکب او و آن را نیک ببیند و بشناسد و در تحت تصرّف عقل خود آرد و آنکه قدم همت از منزل فلک البروج که آن را آسمان هشتم گویند در منزل فلک الافلاک نهد که آن را نفس کل گویند و فلک اطلس نیز کویند از براى آنک وى ساده است و درو هیچ نقش کوکب نیست این جمله نقشهاء عاقله فلکى و زمینى همه فیض اواند و همه جزواند و او کل همه است و درو نیز فروذ آید و منزل سازد و مقام کند و نیک تفکر کند بنظر و استدلال درو و در صفاء او و آن را نیک ببینند و بشناسد و در تحت تصرف عقل خود آرد و آنگه قدم همّت از منزل فلک الافلاک که آن را آسمان نهم گویند در عالم عقل کل نهد که آن را جونى و چگونگى و حد و نهایت نیست و درو نیز فرود آید و منزل سازد و مقام کند و نیک تفکر کنند بنظر و استدلال درو و در پاکى و منزّهى و بى‏جونى و چگونگى او و کمال عظمت و کبریائى او و آن را نیک بینند و بشناسد و آنکه قدم همّت از عالم عقل در عالم وحدت بارى تعالى‏
نهد آن پادشاهى که جونى و چگونگى ندارد و همه اوست و وراى همه اوست و همه در زیر تصرّف قدرت اوست جل جلا و تقدّست اسماؤه و هرک ازین اصل واقف باشد و سیر العباد الى المعاد حکیم سنایى رحمه اللّه علیه (دیده باشد) بداند که این حکایت سیر نفس عاقله است برین قیاس که نموده شد و اللّه اعلم.
______________________________

گفت یکى خواجه سنائى بمرد مرگ چنین خواجه نه کارى است خرد
کاه نبود او که ببادى برند آب نبود او که بسر ما فسرد
شانه نبود او که بموئى شکست‏ دانه نبود او که زمینش فشرد
گنج عجب بود درین خاکدان‏ گود و جهان را بجوى میشمرد
قالب خاکى سوى خاکى فکند جان خرد سوى سماوات برد
صاف برآمیخت بدردى و مى‏ بر سر خم رفت و جدا شد ز درد
جان دوم را که ندانند خلق‏ مغلطه گوئیم بجانان سپرد
در سفر افتند بهم اى عزیز غزنوى و رازى و رومى و کرد
خانه خود بازرود هر کسى‏ اطلس کى باشد همتاى برد

اکنون که رساله سیر نفس عاقله بپایان رسید و نام حکیم بزرگوار بمیان آمد و مصحح از آغاز تا انجام مقدمه و حاشیه نداشت و پاورقى ننگاشت مناسب چنان دید این قطعه نفیسه کهن را که بتازگى از یک مجموعه قدیمى استنساخ کرده ‏ام در اینجا بیاورم و ختامه مسک راه مصداق دهم‏

 

فخر الدین رازى- شهاب الدین سهروردى- اثیر الدین ابهرى- ذوالفضایل اخسیکتى و…

تاریخ وفات مؤلف: ۶۰۶ ق‏

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.