آگاه ساز:
مجموعه بزرگ اشارت سازنده پرتال جامع علوم اشارت ارائه دهنده ابواب علوم تطبیقی و تحقیقی

افزونه جلالی را نصب کنید. 9 ربيع أول 1444 Tuesday, 4 October , 2022 ساعت تعداد کل نوشته ها : 45 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد اعضا : 693 تعداد دیدگاهها : 21×

14 سپتامبر 2022 - 11:28
شناسه : 2924
بازدید 70
0
روح طبیعی چیست؟ روح طبیعی در تعارفی که در تب عرفانی وارد شده است همراه با سند تمام کتب در این تحقیقات وارد شده است .
ارسال توسط : نویسنده : تحقیق: حکیم رضی منبع : منابع متعدد کتب عرفانی
پ
پ

روح طبیعی در رسائل شيخ اشراق

روح طبیعی در رسائل شيخ اشراق / ج‏3 / 31 / فصل چهارم در قواى نفس ….. ص : 26
(36) و حامل اين جمله قوّتها روح حيوانى است، و اين روح جسم لطيف گرم است، كه از لطافت اخلاط تن حاصل مى‏شود، هم چو اعضا از كثافت آن. و آن از تجويف چپ دل بيرون مى‏آيد، و «روح حيوانى» خوانندش. و آن شاخ كه بدماغ رود و معتدل شود بتبريد دماغ آن را «روح نفسانى» خوانند، و حسّ و حركت ازين شاخ حاصل شود. و آن شاخ كه بجگر رود قوّتهاى نباتى دهد چون غاذيه و غير آن، و اين را «روح‏ طبيعى‏» خوانند، و كسى را كه راه نفوذ اين روح بعضوى بسته شود آن روح كشته شود و آن عضو بميرد.

روح طبیعی در رسائل شيخ اشراق / ج‏3 / 133 / قاعده ….. ص : 130
از جانب چپ بدر مى‏آيد، آنچه از او بالا رود بدماغ معتدل شود بسردى دماغ و از نفس ناطقه نور قبول كند و آن را «روح نفسانى» خوانند. و بدين روح ادراك و تحريك تمام مى‏شود و آنچه از اين روح بجگر مى‏رود در آورد و بدو تمام مى‏شود. و افعال قوّتهاى نباتى، و آن را «روح‏ طبيعى‏» خوانند. و اگر نه لطف اين جسم بودى در شبكه‏هاى استخوانها و رگها و پيها نرفتى. و چون سدّت حاصل شود در بعضى اعضا، و آن روح را منع كند از رفتن در آن عضو آن عضو ميرد و حيات ازو زائل گردد. و اين غير آن روح است كه در قرآن مجيد ياد كرد حقّ تعالى چنانكه گفت‏ «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» زيرا كه مراد نفس ناطقه است.

روح طبیعی در رسائل شيخ اشراق / ج‏3 / 356 / (21)[قسم اول كه تعلق بعالم اجسام دارد] ….. ص : 346
«روح‏ طبيعى‏» گويند و مدار معده و طبخ و افعال نباتى بدو تعلّق دارد، و بعضى بشرائين متصاعد مى‏شود تا بدماغ رسد و آن را «روح نفسانى» خوانند، مدار افعال حيوانى بدوست. و اگر از عنايت لطافت نبودى در جمله اعضا و عروق مساوى نبودى، نفوذ نتوانستى كردن، و چون عضوى را از اعضاء محكم ببندد و آن عضو متخدّر شود و از كار بيفتد، آن از آنست كه راه گذر بر روح بسته شده است، سريان نمى‏تواند كرد. يا چون سده در عضو پيدا شود آن عضو از كار بيفتد، گويند مفلوج است و طبيب بتدبير فتح آن مشغول گردد. و دليل اختصاص هر آلتى از اين آلتها كه برشمرديم بموضعى خاصّ [صلاح آن موضع است يا فساد آن موضع‏]. و محرّكات تابع آيد مر قوّت نزوعى را و قوّت نزوعى منفعل مى‏شود از مدركات، و قوّت نزوعى منقسم مى‏شود بدو قسم: قسمى شهوانى و قسمى غضبانى.

روح طبیعی در ديوان كبير شمس

روح طبیعی در ديوان كبير شمس / 1173 / – 3168 – تو عشق شمس دين دارى نهانى ….. ص : 1173
كه تا در نشكند روح‏ طبيعى ‏ نباشد مر ترا راحات جانى‏

روح طبیعی در كشف الحقائق


روح طبیعی در كشف الحقائق / متن / 72 / فصل ….. ص : 72
بدانكه انسان روح‏ طبيعى‏ دارد و محل وى جگرست كه در پهلوى راستست. و روح حيوانى دارد و محل وى دلست كه در پهلوى چپست. و روح نفسانى دارد و محل وى دماغست. و روح انسانى دارد و محل وى روح نفسانيست. و روح قدسى دارد و محل وى روح انسانيست. و روح قدسى به مثابه نار است و روح انسانى به مثابه روغن و روح نفسانى به مثابه فتيله و روح حيوانى به مثابه زجاجه است و روح‏ طبيعى‏ به مثابه مشكات اينست معنى: اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ … الآيه و آنچه حقيقت اين سخنست به نزديك اهل شريعت آنست كه چون فرزند در رحم مادر سه چله كه چهار ماه باشد برمى‏آرد خداوند تعالى ملكى مى‏فرستد تا اين روح انسانى را كه از عالم امرست و پيش از قالب اين فرزند بچندين هزار سال آفريده‏اند و در جوار حضرت عزت مى‏بوده است در اين فرزند بدمد تا فرزند بعد از سه چله زنده شود و حيوة يابد.

روح طبیعی در كشف الحقائق / متن / 85 / فصل ….. ص : 85
چون بيان نفس معلوم كردى اكنون بدان كه انسان روح‏ طبيعى‏ دارد و روح حيوانى دارد و روح نفسانى دارد تا بدينجا بجمله حيوانات شريكست و نفس انسانى دارد و اين نفس انسانى عكس نفس ملكيست يعنى چون روح نفسانى در دماغ انسانست بجوهر فلك نزديك مى‏شود قابل عكس نفس فلكى مى‏شود و عكس نفس فلكى در وى پيدا مى‏آيد و اين روح نفسانى كه در دماغست و بجوهر سماوات نزديكست اجسام افلاك نه گرم‏اند نه سرد و نه خشك و نه تر و نه ثقيل و نه خفيف و اعتدال و تسويه عبارت از اينست.

روح طبیعی در كشف الحقائق / متن / 87 / فصل ….. ص : 87
چون اين مقدمات معلوم كردى اكنون بدان كه چون طعام به معده در آمد و هضم و نضج يافت و كيلوس گشت آنچه زبده و خلاصه آنست جگر آن را از راه ماساريقا به خود كشد و چون به جگر در آمد و يك‏بار ديگر هضم و نضج يافت و كيموس گشت آنچه زبده و خلاصه آنست روح‏ طبيعى‏ شود و آنچه باقى ماند بعضى بلغم و بعضى خون و بعضى صفرا و بعضى سودا شود و روح‏ طبيعى‏ هر يك را بجاى خود فرستد و قسام غذا در بدن روح طبيعيست و از جگر بجمله اعضا رگها باشد كه مجارى غذاست و آن رگها را اورده گويند.

روح طبیعی در كشف الحقائق / متن / 90 / باب ….. ص : 89
خوانند. اينست بيان روح‏ طبيعى‏ حيوانى و روح نفسانى و كمال قالب تا بدينجاست و علم طبيعت تا بدينجاست و شركت حيوان با انسان تا بدينجاست و انسان كه مركبست از جسم و نفس كمال جسم اين بود كه گفته شد و اين روح‏ طبيعى‏ و روح حيوانى و روح نفسانى از عالم اجسامند اما اجسام لطيفه‏اند و هر يك از يكديگر لطيف‏ترند و مراد از قالب انسان و مقصود از تركيب قالب انسان اين روح نفسانيست كه زجاجه نفس ناطقه مى‏گردد و آينه فيض فلكى مى‏شود و از ديگر حيوانات بنفس ناطقه ممتاز مى‏شود. و گفته شد كه نفس ناطقه در قالب انسانى نيست متعلقست بقالب تعلق التدبير و التصرف و اين تعلق و تدبير نفس ناطقه به‏واسطه روح نفسانيست كه بجوهر فلكى نزديكست و وقت اين تعلق معين نيست بر تفاوت است از جهت آنكه از آن روزباز كه روح نفسانى پيدا مى‏آيد وقت اين تعلقست تا بچهل سال و چون از چهل سال در گذشت و اين تعلق پيدا نيامد منبعد پيدا نيايد.

روح طبیعی در مجموعه رسائل و مصنفات كاشانى

روح طبیعی در مجموعه رسائل و مصنفات كاشانى / 440 / 8 فوائد فارسى‏[1] در حقيقت شكر ….. ص : 437
[الف‏]: يكى روح‏ طبيعى‏ كه مردم بدان غذا جويند و بالنده است، [ب‏]: دويم حيوانى كه بدان زنده و جنبنده است، [ج‏]: سيّم روح انسانى كه مردم بدان گويا و انديشه‏گر است.

روح طبیعی در نصوص الخصوص

روح طبیعی در نصوص النصوص فى ترجمة الفصوص / ج‏1 / 246 / (فص دوم) فص حكمة نفثية فى كلمة شيثية
استعداد ترقّى در ايشان بنمانده باشد. پس نه ظلمت از نور دانند و نه ترح از سرور شناسند. آن قدر تصرّفى كه بسبب روح‏ طبيعى‏ در ايشان مانده باشد، بحكم طبيعت، بمجرّد شهوت. و محض استيفاء لذّات، مشغول گردانند. خارج از حدّ شرع و بيرون از رسم عقل. پس قيامت صغراى ايشان به ايشان دررسد.

روح طبیعی در خلاصة المناقب

روح طبیعی در خلاصة المناقب / متن / 146 / علوم را دو قسم بايد: شرعى و عقلى ….. ص : 104
و روى دوم، او كه تيره است به جانب جسم دارد و اين روى تيره او «روح‏ طبيعى‏» بود طبايع جميع اجسام علويّه و سفليه از وى استفاضه نمايند و برزخ ميان هر دو روى او روح نباتى باشد كه ارواح جميع نباتات از وى استفاده گيرند و روح حيوانى يا «نفس» مى‏نامند به حسب اتّصاف او به اوصاف نفس و اتّصال او به نفس.

روح طبیعی در شرح گلشن راز(ابن تركه)

روح طبیعی در شرح گلشن راز(ابن تركه) / 173 / «تمثيل» ….. ص : 173
مقصود آن است كه ميان روح و جسد اگر چه بعد بعيد است، زيرا كه او از مجردات است، و اين از مركبات، امّا هرگاه كه تعديل و تسويه مواد جسدى عنصرى حاصل شود، فى الحال روح در جسد مبعوث شود، خواه روح‏ طبيعى‏ و خواه روح حقيقى، چنانكه گفته شد، شيخ اين معنى را تمثيل كرده است، به شعاع آفتاب كه منور و مدبر زمين است، و احياى زمين مى‏كند، با وجود آنكه ميان آفتاب و زمين بعد بعيد است، بعد مكانى تابع تأثير و احياى او نمى‏شود، از جهت مناسبت.

روح طبیعی درشرح گلشن راز(ابن تركه) / 181 / «تمثيل» ….. ص : 179
يعنى اى سالكان و طالبان در راه عرفان بميريد به ترك جميع مقتضاى نفسانى و اختيار خود، پيش از آنكه بميريد به موت طبيعى، و در مرتبه حيوان ممانيد، كه مقصود اصلى فوت شود، و سير و سلوك ضايع گردد، و همچو «أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»، 241 خرى زاد و خرى زيست و خرى مرد، سعى نماييد، تا از اين مرتبه به در آييد، كه موجب ثبات و بقاست، «وَ يَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّكَ» 242 الى وجه كمال الكامل. رب، سالك كامل است، و موت اضطرارى انحراف مزاج است به حيثيتى كه روح‏ طبيعى‏ كه مركبش روح انسانى است، مفارقت كند از بدن.

شرح گلشن راز(ابن تركه) / 181 / «تمثيل» ….. ص : 179
ببايد دانست كه انسان را در تجلى للوجود سه نوع حيات است، و در تجلى للقلوب هم سه نوع حيات، و در تجلى للوجود منزل اوّل نشأ نبات است، كه در اين نشأ زنده مى‏شود روح ناميه، و دوم منزل نشأ روح حيوانى است، هم در اين زنده مى‏شود به روح‏ طبيعى‏ حيوانى، و سيم منزل نشأ تعين انسانى است، كه در اين نشأ تعين انسانى زنده مى‏شود به روح نفسانى در تجلى للقلوب، حيات اوّل در منزل و مرتبه احساس و ادراك محسوسات و معقولات است بر سبيل عادت، و حيات دوم در منزل و مرتبه كه بعد از موت اختيارى حاصل شود. اين حيات را حيات علمى گويند، و حيات سيم در مقام و مرتبه ثبات و بقاست به بقاى حق، اين حيات را حيات ابدى و سرمدى خوانند، و بقا را بقاى بعد از فنا، و اللّه اعلم بحقايق الامور.

روح طبیعی در ينبوع الأسرار

روح طبیعی در ينبوع الأسرار / ج‏1 / 28 / اما مقام دوم: مقام معرفت نظريه است ….. ص : 24
مى‏گويند و آن جميع حيوانات راهست و آن را اطبّا روح‏ طبيعى‏ گويند و مراد ما از روح آن نيست، و بدان كه اين روح كه ما ذكر كرديم مثل پادشاهى است و بدن مانند مملكت اوست و او را لشكرهاى مختلف است، «وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ» و كار او طلب سعادت است، و سعادت او در معرفت خداى، تعالى، است و معرفت خداى، تعالى، به معرفت صنع او حاصل آيد و آن جمله عالم است و معرفت عجايب عالم، او را از راه حواسّ حاصل آيد و قيام حواسّ به قالب است. پس احتياج روح به قالب از اين جهت باشد، و حواسّ و اعضا مثل لشكر است روح را، چون زبان را فرمان دهد، در حال سخن گويد، و چون دست را فرمان دهد، بگيرد، و چون پاى را فرمان دهد برود و چون چشم را فرمان دهد بنگرد و چون مفكّره را فرمان دهد بينديشد، و اين جمله را فرمان بردار او كرده‏اند تا او زاد خويش حاصل كند به تجارت آخرت اشتغال نمايد و به سعادت خويش كه كمال معرفت است، رسد لمولانا قدّس سرّه.

روح طبیعی در معراج السعادة

روح طبیعی در معراج السعادة / متن / 155 / دستگاه گردش خون ….. ص : 155
و حيات آدمى را به همين روح منوط گردانيد و هر عضوى كه از فيض اين روح محروم شد چون ناخن و مو و امثال اين‏ها از خلعت حيات بى‏نصيب است، و چون عضوى را راه وصول اين روح مسدود شد از حس و حركت مى‏افتد. و اين روح را دل به امناء شرائين و اورده مى‏سپارد و آنچه را شرائين اخذ مى‏كنند به دماغ مى‏رسانند و در آنجا به سبب برودت مزاج دماغ اعتدالى در آن حاصل و به اعضاء متحركه بدن مى‏ريزد، و آن را روح نفسانى مى‏گويند. و آنچه اورده اخذ مى‏كنند به جگر كه منبع قواى نباتيه است مى‏آورند و از آنجا به ساير اعضاء متفرق مى‏شوند و آن را روح‏ طبيعى‏ نامند و لطيف و صاف اخلاط اربعه روح مى‏شود همچنان كه درد و كثيف آنها گوشت و پوست و ساير اعضاء مى‏گردد.

روح طبیعی در شرح گلشن راز

روح طبیعی در شرح گلشن راز(سبزوارى) / 507 / تعريف عناصر
بعد بدان كه خلق نشده شيئى از عالمين غيب و شهادت، ملك و ملكوت، مگر آنكه از براى او مثال و انموذجى است در عالم انسان. چنان كه مثال عرش در ظاهر انسان، قلب صنوبرى شكل مخروطى هيئت اوست؛ كما ورد: «قلب المؤمن عرش الرحمن». و در باطن انسان، عرش روح نفسانى اوست؛ و در باطن باطن، نفس ناطقه‏ى انسان است؛ زيرا كه او محلّ استوارى روح اضافى امرى و سرّ الهى است به خلافت خدا در اين عالم صغير. كما فى القدسى: «يا انسان انت سرّى و انا سرّك». و مثال كرسى در ظاهر انسان، صدر او است، و در باطن، روح‏ طبيعى‏ است كه محلّ استواى نفس حيوانى باشد. ثمّ العجب ان صورة العرش مع كبره و عظمته بالنّسبة الى سعة قلب المؤمن كحلقة يلقى فى فلاة بين الارض و السماء.

روح طبیعی در مخزن العرفان در تفسير قرآن / ج‏2 / 396 / توضيح آيات ….. ص : 385
پس بدان مثال عرش در ظاهر عالم انسانى قلب اوست و در باطن آن جان انسانى وى است و در باطن باطن وى نفس ناطقه اوست كه آن محل استواء جوهر قدسى و خليفة اللَّه و سلطان بدن است در اين عالم صغير انسانى، و مثال كرسى در ظاهر سينه اوست و در باطن روح‏ طبيعى‏ است كه محل نفوذ نفس حيوانى است كه فرا گرفته قوى طبيعى هفتگانه از غاذيه و ناميه و مولده و جاذبه و ماسكه و هاضمه و دافعه و عرض قابليت جسد كه فرا گرفته محل قابليت اجزاء بدن را.

روح طبیعی در نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏4 / 113 / جواب بايزيد در معنى قول رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم كه:«انى لاجد نفس الرحمن من قبل اليمن» ….. ص : 113
فرمود نامش ابو الحسن است و همچنين نشانه‏ها و زينت‏هاى او را از ابر و ذقن و] [قد و رنگ و شكل او را يك بيك بر شمرد و نشانى گيسو و روى او را داد] [نشانى زيورهاى روح او را هم نشان داده صفات و طريقه و اينكه جا و مقام و هستى او در كجا و چگونه است‏] [زيور تن مثل خود تن عاريه است كم بر آن دل ببند كه ساعتى بيش پايدار نيست‏] [زيور روح‏ طبيعى‏ هم فانى است پس زيور آن جان را بطلب كه در آسمان است‏] [او است كه جسمش در زمين چون چراغ و نورش بالاى سقف آسمان هفتم است‏] [شعاع آن خورشيد در خانه و قرص آن در طاق آسمان است‏] [با گل بازى كرده و نقش او را در پائين ببين ولى بوى آن در سقف ايوان دماغ استشمام مى‏شود] [مردى كه در خواب است در عدن چيزهاى ترسناك مى‏بيند و آن ترس بر جسم او منعكس شده عرق مى‏كند] [پيرهن در مصر در دست بشير است

روح طبیعی در سر نى

روح طبیعی در سر نى / ج‏2 / 626 / 336 ….. ص : 625
در عين حال همين روح حيوانى هم با آنكه موجب رشد و افزونى جسم زنده نامى اوست و حيات موجود زنده بدان بستگى دارد از بدن عنصرى فارغ و مستغنى است. به هر حال اينكه روح حيوانى را مولانا روح باد مى‏خواند البته از آن روست كه حكماء و متكلمان آن را بخار لطيفى مى‏پندارند كه در مجارى دم جارى است و اينكه آن را روح‏ طبيعى‏* نام مى‏ نهد براى آنست كه تا ضرورت مرگ و فناى آن را توجيه كند، و بدين گونه روح حيوانى هم نزد وى، مثل ساير مكوّنات طبيعى، داراى روح ديگرى است كه تدبير وى را بر عهده دارد، و همان گونه كه هر شى‏ء در عالم معنى و سرّى دارد و حركت و تحول وى به همان سرّ و معنى كه دارد راجع مى‏شود روح حيوانى هم معنى و سرّى دارد و چون ازين حيث مثل ساير مواليد طبيعى است به روح ديگر كه در واقع روح دوم محسوبست نياز دارد، و همان گونه كه فى‏المثل آب سرّى و جانى دارد كه آن را به حركت درمى‏آورد روح هم در مرتبه حيوانى به روح ديگرى محتاج است تا آن را به حركت در آورد*، و اين روح ديگر كه روح را مى‏خواند و به شوق و حركت در مى‏آورد همان است كه صوفيه گهگاه نيز از آن تعبير به «جان دوم» مى‏كنند، و از اينكه به اعتقاد مولانا اين جان دوم امرى است كه خلق بدان علم و وقوف ندارند بر مى‏آيد كه مراد از آن روح مجرد قدسى است كه به عالم امر تعلق دارد، و اينكه اشارت قرآنى‏ وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا (17/ 85) آن را از شمول و احاطه علم تنزيه مى‏كند مربوط به وجود يا حدوث آن كه نزد حكما مطرح است نيست، مربوط به ماهيت و حقيقت آنست كه نيل بدان براى عقل جزوى حاصل شدنى نيست.

روح طبیعی در سر نى / ج‏2 / 627 / 336 ….. ص : 625
در واقع تعلقى كه روح ثانى يا جان دوم با روح‏ طبيعى‏ دارد نيز از مقوله همان تعلقى است كه روح انسانى با بدن عنصرى دارد. و هر چند اين ارتباط تعلق تصرف و تدبيرست و در مثنوى گاه به رابطه بين لابس با لباس، گاه با رابطه سوار با مركب، و گاه با ارتباط روغن با دوغ* يا ارتباط اسم با معنى* تشبيه مى‏شود، در واقع تا حدى، نظير اتصالى كه بين جان ناس با رب ناس* وجود دارد، بلا كيف و لا تشبيه به نظر مى‏آيد* و به همين سبب ادراك آن در قدرت و حوصله عقل جزوى، كه جز با مقوله كيف و آنچه كيف با آن مربوط شدنى است اشياء و امور را به درستى ادراك نمى‏كند، واقع نيست. در تقرير اين معنى هم مولانا با طرز بيانى كه يادآور لحن استدلال اصحاب مكتب نقادى عقل محض+ است نشان مى‏دهد كه عقل انسان جز از طريق فصل و وصل نمى‏تواند درباره اشياء و امور عالم تفكر و داورى كند و گويى اين فصل و وصل را، كه از مقوله اضافه در نظام مقولات ارسطويى به نظر مى‏رسد، مولانا ظرف ادراك ذهن و مقدمه نيل به تصور و تصديق در باب وجود و ماهيت اشياء مى‏داند و ازاين‏رو خاطرنشان مى‏كند كه روح چون از عالم امرست فصل و وصل ندارد و عقل جزوى كه مقيّد به فصل و وصل است* نمى‏تواند بدان راه بيابد، و اگر به شناخت آن هم بتوان راه يافت از طريق عقل نيست از راه قلب است.

سر نى / ج‏2 / 923 / جان دوم ….. ص : 923
: كه مراد از آن روح مجرد قدسى است و به همين سبب هم هست كه خلق بدان علم ندارند 336/ پ. كه تعلق آن با روح‏ طبيعى‏ مثل تعلق روح انسانى با جسم عنصرى است 336/ ث.

سر نى / ج‏2 / 939 / روح حيوانى ….. ص : 939
: كه حكما دوام آن را از استمرار غاذيه مى‏خوانند 334/ ت. و اينكه با روح عين مجرّد تفاوت دارد و تفرقه‏يى كه در آن هست از جهت تعلق آن به كون خلقى و عالم بعد و مساحت است 336/ ب. يا روح‏ طبيعى‏ كه مولانا آن را روح باد هم مى‏خواند بخار لطيفى است كه در مجارى خون جارى است 336/ پ.

سر نى / ج‏2 / 1096 / ابيات مثنوى در متن
حليه روح‏ طبيعى‏ هم فناست ‏ حليه آن جان طلب كو بر سماست‏

روح طبیعی در شرح مثنوى(شهيدى) / ج‏5 / 272 / قول رسول صلى الله عليه و سلم إنى لأجد نفس الرحمن من قبل اليمن ….. ص : 272
حِليه روح‏ طبيعى‏ هم فناست‏ حليه آن جان طلب كآن بر سماست‏

نثر و شرح مثنوى(گولپينارلى) / ج‏2 / 633 / قول رسول – صلى الله عليه و سلم -«انى لأجد نفس الرحمن من قبل اليمن» ….. ص : 633
حليه روحِ‏ طبيعى‏ هم فناست‏ حليه آن جان طلبْ كان بر سَماست‏

نثر و شرح مثنوى(گولپينارلى) / ج‏3 / 387 / شرح ….. ص : 385
گفت كسى خواجه سنايى بمُرد مرگ چنين خواجه نه كارى است خُرد
قالب خاكى به زمين بازداد روح‏ طبيعى‏ به فلك واسپرد

روح طبیعی در هزار و يك كلمه / ج‏1 / 216 / كلمه 138 ….. ص : 200
مغز تر شسته، دماغ است كه موضع روح نفسانى است. خوش گوشتى رسته، دل است كه موضع روح حيوانى است. خون پاره‏اى بسته، جگر است كه موضع روح‏ طبيعى‏ است. پوستكى بريان، خصيتين است كه اصل تناسل و توالد است.

روح طبیعی در شرح گلشن راز(دزفوليان) / 381 / بيت 615 ….. ص : 381
615- مقصود آن است كه ميان روح و جسم اگر چه بعد بعيد است، زيرا كه او از مجردات است، و اين از مركبات، امّا هرگاه كه تعديل و تسويه مواد جسدى عنصرى حاصل شود، فى الحال روح در جسد و جسم مبعوث مى‏شود، خواه روح‏ طبيعى‏ و خواه روح حقيقى، چنانكه قبلا ذكر شد.

شرح گلشن راز(دزفوليان) / 399 / بيت 654 ….. ص : 399
654- صاين الدين در شرح اين بيت نوشته است: انسان را در تجلى للوجود سه نوع حيات است، و در تجلى للقلوب هم سه نوع حيات. در تجلى للوجود، منزل اوّل نشئه نبات است، كه در اين نشئه روح ناميه زنده مى‏شود. و دوم منزل، نشئه روح حيوانى است، كه در اين نشئه زنده مى‏شود به روح‏ طبيعى‏ حيوانى. و سوم منزل، نشئه تعين انسانى است كه در اين نشئه، تعين انسانى زنده مى‏شود به روح نفسانى.

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.