Sending
User Review
5 (1 vote)
برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!
[کل: 0 میانگین: 0]

و اذا اعتبرت مجردة عن الصفات الزائدة عليها، فهى مسماة بالاحدية و العماء ايضا.

حقيقت وجود كه در مقام و موطن ذات غيب محض و نسبت به تعينات خلقى مجهول مطلق و لا بشرط نسبت بهر تعيّنى كه فرض شود (اعم از تعين علمى و عينى) مى‏باشد، داراى تنزلات و تجليات متأخر از غيب ذاتست و اين تنزل از مقام غيب در رتبه اول تنزل علمى و در درجه ثانى تنزل عينى و خارجى است.

باعتبار تجلى و تنزل متعلق ادراك و كشف و شهود مى‏گردد و در مقام شهود ذات در كسوت اسماء و صفات دو نوع جلوه دارد، يكى مشاهده خود در حالتى كه جامع كليه شئون الهيه و كونيه و واجد كليه صفات كماليه‏
و اسمائيه و صور كليه مستجن در باطن اسماء و مكنون در غيب وجود و رؤيت كليه مظاهر خلقيه منبعث از اسماء و صفات به نحو رؤية المفصّل مجملا، بر وجه كلى بدون امتياز صفات و اسماء از ذات و بلا ملاحظه امتياز اسماء از مظاهر اسماء يعنى

«مجردة عن الصفات الزائدة»

اعتبار ذات باين ملاحظه مقام و مرتبه احديت است باصطلاح عرفا، و تمام حقيقت حق واجب است باصطلاح حكما.
و ان شئت قلت: احديت و واحديت دو شأن ذاتى مقام غيب وجودند كه ذات در مقام جلوه و تشأن يا اتصاف به احديت مبرا از كليه كثراتست‏
از جمله كثرت نسبيه، ولى در مقام واحديت كثرت نسبى و اضافى منتفى نمى‏باشد و حق در مقام تجلى بصور علمى كليه حقايق را ازلا و ابدا مشاهده مى‏نمايد، و بر طبق صور خلقيه ظاهر در واحديت، در اين صور در مقام ايجاد تجلى مى‏نمايد.
ارباب عرفان در مواردى حضرت عمائيه را در مقام احديت اعتبار نموده‏اند و در مواردى از مقام واحديت به مرتبه عمائيه تعبير نموده ‏اند.

عما

اطلاق شده بر غيم رقيق (ابر نازك) كه حايل است بين چشم ناظر و قرص خورشيد و مانع رؤيت نور خورشيد مى‏گردد. و يا مراد از عماء ابرى است كه حائل بين آسمان و زمين و قهرا مانع از تابش نور بر زمين و يا آنكه اين عما، خود واسطه نزول بركاتست، هر چه باشد،

این اصطلاح را عرفا

از كلام خير المرسلين خواجه عالم حضرت ختمى نبوت گرفته‏اند، چه آنكه ابو رزين عقيلى از آن حضرت پرسيد «اين كان ربنا قبل ان يخلق الخلق؟ قال- ص-: كان فى عماء ما فوقه …».
با مقدمه ‏اى كه ذكر شد معلوم شود كه- عما- را تارة بين مقام احديت، مرتبه‏ مبرّا از كثرات نسبيه و مرتبه واحديت داراى كثرت اضافى و تارة بين واحديت و مقام خلق و كثرت حقيقى‏ «1» اعتبار نموده‏ اند، كه در صورت اول واسطه بين شمس ذات و مقام احديت وصفيه و مقام واحديت كه‏
كثرت آن ناشى از تجلى حق است در صور اسماء الهيه، و در صورت دوم واسطه بين ذات مبدأ وجود و منشأ ظهور كثرات خلقيه و نفس حقايق خارجيه و كثرات واقعيه.

نقطه را كرد در الف تركيب‏ داد پيوند كاف را با نون‏

آنجا كه مقر ذات نقطه است‏ نى كيف پديد هست و نى اين‏

بر عين وجود نقطه آمد اشكال وجود حرفها غين‏

ز اشكال ميان نقطه و حرف‏ صد بون پديد گشت و صد بين‏

مغربى در جام جهان‏ نما گويد

چون ثانى مرتبه‏ وجود (عما) را حرف ب نيز مى‏گويند در شبى كه اين مسطور صادر مى‏شد در واقعه ديده شد كه شخصى از كاملى روايت مى‏كرد كه اگر حرف ب بودى خلق حق را عيان مى‏ديدندى و معنى حرف ب پيش اهل اسرار سبب است و سبب حجاب مسبب است چنانكه دليل كه حجاب است مر مدلول خويش را و بعضى گفته‏اند كه بالباء ظهر الوجود و بالنقطة تميز العابد عن المعبود و چنين گفته‏اند كه مراد به اين وجود وجود حقيقى باشد باين معنى كه ثانى مرتبه وجودى است مظهر وجود است پس وجود بدو ظاهر شده باشد 5*

از طرفى حروف الفبا

كه ممتد الفند و الف نيز مركب از نقطه با اسماء كلى الهى كه بيست و هشت‏اند برابر مى‏داند و براى هر يك از حروف تسبيح و تمجيد و تهليل معتقدند 6*

چون نظر بر عالميت و معلوميت و علم مى‏كنيم مى‏گوئيم كه علم نسبت است بين العالم و المعلوم پس احديت و واحديت و وحدت را نيز بدين قياس مى‏كن زيرا كه وحدت را «4» (نيز) دو اعتبار ذاتى است يكى من حيث انتفاء التعدد و النسب كه ذات را باين اعتبار احد مى‏گويند و يكى من حيث اثبات التعدد و نسب كه ذات را باين اعتبار واحد مى‏گويند پس وحدت حكم وسطيت دارد،

بين الاعتبارين با وجود آنك عين طرفين خود است و از براى تفهيم اين مرتبه و استقرار او در ذهن دايره انشا كرده مى‏شود چنانك مى‏بينى محل دايره.

صورت دايره اول در احديت و وحدت و واحديت است

و اين دايره را به‏واسطه خطى كه ما راست بينهما در وسط او مقوس كرده مى‏شود به دو قوس و قوسى از آن مسمى است به احديت و قوس ديگر به واحديت و آن خط وسطائى كه برزخ است بينهما مسمى است به قاب قوسين و به اعتبار آنك حامل تجلى اول است مسمى است به حقيقت محمدى صلى اللّه عليه و سلم و قوس واحديت را منقسم كرده شد به چهار قسم‏ و اعتبارات اربعه را كه وجود و علم و نور و شهود است و در اقسام اربعه كه در قوس واحديت ثبت كرده شد، زيرا كه حق تعالى به آن تعين اول كه وحدت است بر خود تجلى كرد و خود را يافت و با خودى خودش حضورى بود بى‏ توهم تقدم و استتار و فقدان و غيبتى و اين يافت و پيدائى و پيداكنندگى و شهود، كى كثرت اعتبارى‏ اند در قوس واحديت ثبت كردن انسب است از قوس واحديت از بهر آنك اگر چه اين اعتبارات در آن حضرت از يكديگر ممتاز نيستند بل عين يكديگرند.

و ديگر بدانك اين تجلى اول متضمن كمال ذاتى و كمال اسمائى است

بر طريق اجمال و كلى، چه بر طريق جزوى و تفصيل تماما موقوف است بر تميز حقايق (بعضها عن‏ «1» بعض) چنانكه بيان كرده شود بعد از اين و به حكم غلبه وحدت تميز حقايق را در آن حضرت گنجى است و غناى مطلق لازم كمال ذاتى است و معنى فناى مطلق آنست كه هرچه در صدد تفصيل است. من الاول الا الابد او را مشاهد است شهودا كليا و بدان شهود كلى مستغنى است از تفصيل.

پس اينجا مطلوب كمال اسما مى‏باشد و اين كمال مشروط است

بر عالم تفصيلا و منوط است بر آدم اجمالا و بعد از تفصيل هر ذات من حيث الاسماء و الصفات متقضى آن بود كه چنانك خود را بر خود جلوه كرد، مجملا و مفصلا نيز جلوه كند و اين جلوه كمال ديگر است چنانك وجدان و حضور و علم و نور كه ذات را فى نفسها مجملا حاصل است مفصلا نيز حاصل نمى‏شود الا بتميز «2»، حقايق بعضها عن بعض و ثبوت حكم غيريت نيز و لو به نسبت مادر آن حضرت غير و غيريت را اصلا راه نيست.
پس كمال مذكور كه مطلوب بود متوقف شد بر تعيين و تجلى ديگر و پس به تعين ديگر تجلى از متجلى بر طريق نفس از باطن متنفس ظاهر گشت كه به آن انبثاث جميع حقايق الهى و كيانى و انسانى از يكديگر متميز شدند و جميع آنچه در صدد تفصيل بودند در ثانى پديد آمدند بر ترتيب.

و اين نفس بر طريق ابر رقيق چنانك در ظاهر اين ابر اندكى قرص آفتاب را مخفى‏ گرداند و قرص آفتاب را بپوشانند و آفتاب احديت را بظهور خويشتن اندكى بپوشانند و آفتاب احديت را بطور خويشتن اندكى بپوشانيد و آنج از نبى صلى اللّه عليه و سلم سؤال كردند كه اين كان ربنا قبل ان نخلق الخلق قال: فى غما ما فوقه هوا و ما تحته هوا اشارت بدين مرتبه‏ است و قاعده چنان است كه در ظاهر ابر را كه بر فوق و تحت هوا مى‏باشد هوا را نفى فرمود كردن فى قوله صلى الله عليه و سلم ما فوقه هوا و ما تحته هوا تا سائل از عما ابر ظاهر را فهم نكند زيرا كه آن مرتبه‏ را عما از جهت آن خوانند كه آفتاب وجود حقيقى را به ظهور خويشتن اندكى مخفى گرداند «1» (اين مرتبه را تعين و تجلى ثانى و مرتبه الوهيت و اسم اللّه و فلك الحياة و غما مى‏گويند. و چون ثانى مرتبه وجودى است كه ثانى حرف ب نيز مى‏خوانند «2»

در شبى كه اين مسطور صادر مى‏شود

در واقعه ديده شد كه شخصى از كاملى روايت مى‏كرد: كه اگر نه حرف ب بودى خلق حق را عيان مى‏ديدندى و معنى حرف ب پيش اهل اسرار سبب است و سبب حجاب مسبب است چنانك دليل كه حجاب است و بر مدلول خويش را و صنع كه حجاب است مر صانع را و اگر چه از وجه ديگر معرف اوست. و بعضى ديگر گفته‏اند كه بالباء ظهر الوجود و بالنقطة تميز العابد عن المعبود و چنين گفته‏اند كه: مراد باين وجود وجود حقيقى باشد و باين معنى كه ثانى مرتبه وجودى است مظهر وجود است پس وجود بدو ظاهر شده باشد و مى‏شايد كه مراد بوجود فى قوله بالباء ظهور الوجود و وجود موجودات باشد به اين معنى كه موجودات با سرها بحرف ب ظاهر و موجود گشتند و چون ظهور اين تعيين و تجلى ثانى سببى از تعيين اول بود لاجرم به صورت او ظاهر شد جنانك او مشتمل بود بر احديت و واحديت و برزخيت و اين مرتبه نيز مشتمل گشت بر وحدت و كثرت و برزخى فاصل و جامع بينهما كه وحدتش را ظاهر وجود مى‏گويند كه وجوب وصف خاص‏
______________________________
(1)- چنانچه در ظاهر اين امر كه اندكى قرص آفتاب را مخفى مى‏گرداند و آن مرتبه را تجلى و تعين ثانى گويند، ا س 1
(2)- بالباء ظهر الوجود (ملك)

اوست و كثرتش را ظاهر علم مى‏گويند كه من حيث تعلق الكونيه كه امكان از لوازم اوست و اين ظاهر وجود را كه درين مرتبه ثانيه صورت احديت است و وحدتى است حقيقتى از سرايت احديت در وى (كه آن وحدتش باطن ظاهر وجود است‏ «1»)

و كثرتى است كه شامل شئون كلى و اعتبارات اصلى است و كثرت نسبى‏اش منشا اسما و صفات است و اين ظاهر علم را كه درين مرتبه دوم صورت واحديت است كثرتى است حقيقى از سرايت در وى كه آن كثرت حقيقى را اعيان ممكنات و حقايق كونى مى‏خوانند و آن وحدت نسبى مجموع را حضرت ارتسام و عالم معانى‏ «

مى‏گويند كه بحر امكان كه نون كنايت ازوست و اشارت بدوست و اما آن برزخ كه در ميان ظاهر وجود و ظاهر علم است حقيقت انسانى است‏تجليّات ذات حقّ سبحانه و تعالى بر مقتضاى مراتب او كه همه را جامع مرتبه‏ «الوهيّت» است كه در لسان شرع معبّرست به «عما» و اوّل كثرت واقعه در وجود، و «برزخ» در ميان حضرت احديّت ذاتيّه و در ميان مظاهر خلقيّه اوست، از آنكه ذات حقّ تعالى اقتضا كرد به ذات خود به حسب مراتب «الوهيّت و ربوبيّت» خويش صفات متعدّده متقابله را چون‏ «1» «لطف» و «قهر» و «رحمت» و «غضب» و «سخط» «2» و «رضا» و غير اين و جميع اين نعوت متقابله را جمالى و جلالى جامع است از آنكه هرچه تعلق الخ به لطف و رحمت دارد «جمالى» است؛ و آنچه تعلق به قهر و نقمت دارد «جلالى» است. و هر جمالى را جلالى و هر جلالى را جمالى است چنانكه‏

امير المؤمنين على كرم اللّه وجهه مى‏فرمايد:

«سبحان من اتّسعت رحمته لأوليائه فى شدّة نقمته و اشتدّت نقمته لأعدائه فى سعة رحمته»
بيت‏ «3»:
پاره كرده وسوسه باشى دلا گر بلا را باز دانى از ولا
گر مرادت را مذاق شكرست‏ نامرادى نى مراد دلبرست‏

عارف محقق ملا عبد الرزاق كاشانى

شارح فصوص و منازل السائرين، كه از اعاظم تلامذه محقق جندى و از شارحان كلمات محيى الدين و استاد مصنف علامه است، گفته است:

عماء حضرت احديت وجود، و تعين اول است

چون مقام احديت در حجاب عزت و سماء رفعت است كه احدى از آن مقام اطلاع ندارد. برخى از عرفا، مرتبه‏ عمائيه را مقام واحديت مى‏دانند، مقام واحديت، واسطه بين سماء اطلاق و ارض تقييد است و مناسب با مقام عما اين مرتبه از حقيقت وجود نيز مى‏باشد، همان‏طورى‏كه ابر واسطه و برزخ بين سماء و ارض است، مقام و احديت واسطه بين وحدت «حق» و كثرت «خلق» است.

ملا عبد الرزاق، بر قول اخير اشكال نموده و گفته است:

معناى دوم با حديث نبوى توافق ندارد، چون اعرابى از حضرت سؤال نموده است: پروردگار ما قبل ازخلق كجا بوده است. حضرت در جواب فرمود: «كان في عماء»، ظاهر قول نبوى اين است كه مقام عماء، فوق عالم خلق است و حضرت واحديت متعين بتعين اول است و آنچه كه تعين دارد مخلوق است. «1»
شارح مفتاح در مقام اشكال بر عارف كاشانى گفته است: «مرتبه احديت و واحديت و الوهيت و نفس رحمانى و ام الكتاب و ساير مراتب الوهيت نسبت بوجود حق، تعين دارند و هر متعينى مخلوق نمى‏باشد، هر موجودى كه مشمول فيض منبسط گردد، مخلوق است. ديگر آنكه حضرت وجوب و امكان و حضرت جمع مراتب كليه غيبيه‏اند، چگونه مى‏شود كه اين حقايق مخلوق باشند».

توضيح اين مطلب آنكه وجود مطلق عارى از قيد اطلاق، ذات حق است و اين حقيقت چون متجلى بر خويش است، عالم بذات خود مى‏باشد، و اين ظهور ذاتى چون مستلزم علم بنفس و شعور بذات و ظهور ذات از براى ذاتست، آن را تجلى احدى ذاتى ناميده ‏اند.

حقيقت حق در اين مقام،

ذات خود را بوصف احديت ذات با احكام و لوازم و صور و مظاهر معنويه و روحانيه و مثاليه و حسيّه با توابع و متبوعات مظاهر: انواع و اجناس و اشخاص بحسب بدء و عود و نزول و عروج و جميع شئون و مراتب اكوان را از اين جهت كه به يك وجود موجودند، و همه آنها عين واحدند، به شهود ذاتى احدى شهود مى‏نمايد، ولى شهود مفصل در مجمل كه از آن تعبير برؤية المفصل مجملا نموده‏ اند، نظير مشاهده مكاشف ثمره نخل را در نوات، بوجود جمعى قرآنى نه وجود فرقانى تفصيلى: «بينهما فرقان عظيم».

اين تجلى كه از آن تعبير بكمال جلاء نموده ‏اند، مبدا تجلى ديگر و علت انبعاث ظهور تفصيلى همه حقايق است در مقام واحديت كه ناشى از رقيقه عشقيه تنزيهيه متصل بين كمالين «مرتبه احديت و مرتبه واحديت» است‏

منابع:

تاج الدين حسين خوارزمى، شرح فصوص الحكم(خوارزمى/آملى)، 1جلد، بوستان كتاب (انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم) – قم، چاپ: دوم، 1379.

سيد جلال الدين آشتيانى، شرح مقدمه قيصرى، 1جلد، انتشارات امير كبير – تهران، چاپ: سوم، 1370.

داود قيصرى، رسائل قيصرى، 1جلد، موسسه پژوهشى حكمت و فلسفه ايران – تهران، چاپ: دوم، 1381.

شمس الدين محمد تبريزى مغربى، ديوان كامل شمس مغربى، 1جلد، انتشارات زوار – تهران، چاپ: اول، 1358.